بعد از بیست سال برای اولین بار

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «بگذر ز من ای آشنا mp3» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : این عمره که میگذره! و امروز. و بیهودگیست همه چیز! و امروز و گم کرده ام نامه های تو را. و به تاریخ امروز و انگار فقط من مانده باشم. و انگار ممکن بود اتفاقی بیفتد، انگار احتمال داشت الگوی آشنای زندگی اش برای همیشه تغییر کند. و دلم می خواد برات حرف بزنم، مثل همون روز کف آشپزخونه. و در سرزمینی زندگی می کنم که هیچ شباهتی به من در آن نیست! و می خوانم، می خوانم، می خوانم، تو خواندن منی. و عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی و انگار همه اش گردن این زمان است . که می گذر بی آن که بگذارد با او قدم به قدم جلو

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت بعد از بیست سال برای اولین بار دسترسی پیدا کنید

این عمره که میگذره!

بالای سینک درست کنار گل هایی که با دستم خودم بهشون آب میدم، دارم سومین سیگار بعد نیمه شب رو میکشم، به نوشته های قدیمی خودم برگشتم به این صفحه سفید و احتمالا تنها جای که دیگه باید توش برگردم و از خودم بنویسم و یاد نوشتن بیافتم، یاد روزایی که عاشق نمایشنامه نوشتن بودم، عاشق داستان آدم های که از من بیرون می اومدن. و خب حالا با اتفاقی نقطه گذاشتن کیبردم، دیگه زنده نیستن. آمدم همینقدر بگویم، من دیگر نمی نویسم، نمیخوانم، نمیبینم، من هم زنده نیستم. مرده بودن را نمیدانم چطور می شود در تعاریف گنجاند، نمرده ام تا به حال، اگر این نوشته را با صدای خودم می شنوید احتمالا بی روحی صدای مرا نشناسید، دلیلش هم باشد برای شبی دیگر که تا این ساعت ها بیدار مانده بودم و حال سرپا ایستادن کنار سینک و این پنجره؛ نه این تنها پنجره این خانه را داشتم.اولین باریست که تا این ساعت های شب توی این خانه بیدارم، اولین بار است...

ادامه مطلب

امروز.

نمیتوانم تمرکز کنم، عصبانی ام، هر دقیقه بیشتر از قبل، باید برای آموزشگاه طرح درس بنویسم، باید برای امتحان بخوانم، باید از کتاب های مرجع کارکرد هر تمرین و بازی را دقیقا بررسی کنم، باید کتاب سفارش میدادم، باید بجنبم، باید یوگا کنم، باید بروم و بدوم، باید منتظر دوستی باشم و با او لاهیجان را بگردیم، باید بلند شوم و کار کنم، باید کاری کنم تا این عصبانیت بگذرد، این خشم که از غمی می آید که نمیدانم چیست، بگذرد. کاش زودتر بگذرد، نمیتوانم در هیچکدام از فضاهای مجازی چیزی بگویم. نمی خواهم چیزی بگویم. نمی دانم برای چه حضور دارم و از همه مهم تر دیگر از همه چیز های حول محور خودم فاصله گرفته ام، بیشترین فاصله ممکن را، نمی خواهم یادم بیافتد کی هستم، باید فراموش کنم که این من دارد چه میکند، این ایگو بزرگ و این تن که احتمالا دارد بار اضافی حسرت ها و غم ها را هم می خورد. باید تلاش کنم از همه جا دور شوم، کاش م...

ادامه مطلب

بیهودگیست همه چیز!

کلرودیازپوکساید توی قرص دارد کم کم از مسیر وریدی به سمت قلب و ریه هام می رود، اثرش را وقتی میفهمم که یک ساعتی هست که دراز کشیده ام و دل پیچ سخت رهایم کرده، آن حس رها شدن عضله بعد از گرفتگی سخت، انگار چیزی را که نبوده نگه داشته و حالا جای خالی آن چیز شکل ظاهری عضله را تو رفته تر و تکیده تر کرده. حتی وقتی نفس عمیق می کشی با ترس بازدم را به آن نقطه می فرستی تا مطمئن شوی همچنان گیر نکرده باشد به چیزی که نیست. این بازی را اینقدر ادامه می دهی تا خوابت ببرد. خواب همیشه پناهگاه مناسبی بوده برایت، چیزی را تغییر نمی دهد، اتفاقا خوبی اش به این است که دست به چیزی نمی زند، می گذارد خودت ببینی، کنار می ایستد و صحنه را با خالی گذاشتنش به تو بیشتر نشان می دهد که جای چه چیزی خالی است، یا حتی جایی نمانده برای پر کردن. صبح با دردی که در مرکز معده ام بیدار شدم و انگار قبل بیدار شدن در خواب دوباره همه زندگی ام...

ادامه مطلب

امروز

آدم به خودش چطوری حالی کنه که نمیشه....

ادامه مطلب

گم کرده ام نامه های تو را.

خدا را شکر اینجا را دارم. باید بیست دقیقه دیگر، بروم اما حالا که بعد از سه روز که می خواستم اینجا بنویسم، بهتر باشد چیزی بنویسم. نمیدانم چه اصراری دارم اینجا بنویسم. به هر حال شاید ناخودآگاه آدم بیشتر می فهمد، حقیقت این است که خبر تازه ایی نیست و دارم تلاش می کنم روی سطح آب باقی بمانم. انگار چیزی که تا به حال می توانست گولم بزنم الان از بین رفته و چیزی نمی تواند اطمینان بدهد که نجات پیدا می کنم، چشمم را ببندم و از این زندگی بپرم در زندگی دیگر و آنجا باز نتوانم حرف بزنم و دوباره بپرم در زندگی بعدی و باز کسی نباشد بتوانم با او دو کلمه بگویم و قس علی هذا. در حقیقت گم کرده ام نامه های تو را. حالم خوب نیست دو اصراری ندارم خوب شود. خبری نیست در هیچ کجا.  ...

ادامه مطلب

به تاریخ امروز

خیلی زمان گذشته است، زری جان! اینجا متروک متروک است. طاقچه ها خاکی خاکی، فرش ها پر از غبار. نم به گچ دیوار ها حمله کرده است، تبله کرده اند و ریخته اند کف زمین، لامپ وسط مهمانخانه سوخته است، تنها لوستر...

ادامه مطلب

انگار فقط من مانده باشم.

امروز بود، که ناصر ملک مطیعی چشم از جهان بست. با شنیدن این خبر به یاد مرگ های اخیر افتادم، مرگ های چند سالِ اخیر. همه کسانی که با آن ها دنیایم را شناختم، ادبیات را شناختم، سینما را شناختم، موسیقی را ش...

ادامه مطلب

انگار ممکن بود اتفاقی بیفتد، انگار احتمال داشت الگوی آشنای زندگی اش برای همیشه تغییر کند.

وقتی ایستاده ام تا شیار های طاق وسط بازار حصیرفروشان را نگاه کنم، مردی با شتاب از کنارم عبور می کند و مرا به کناری هل می دهد. با عصبانیت بر میگردم تا چیزی بگویم اما او رفته است. من هنوز مانده ام زیر ه...

ادامه مطلب

دلم می خواد برات حرف بزنم، مثل همون روز کف آشپزخونه.

برق ها را خاموش می کنم، زیر کتری را کم می کنم، پنجره ها را باز می کنم و پرده هایشان را کنار می زنم، روی تخت دراز می کشم ، پاهایم را مثل نوزادان درون شکم جمع می کنم. آهنگی را پلی می کنم، اسمش "رها کردن...

ادامه مطلب

در سرزمینی زندگی می کنم که هیچ شباهتی به من در آن نیست!

این ساعت های صبح قلبم به تپش می افتد، برای همه ی روز های گذشته، همه روزهای آینده. گفتم همه ی روز های آینده؟ کدام آینده؟ چه خوش خیال شده ام، امروز تمام نمی شود برای هیچ کسی زمان از این فراتر نمی رود. د...

ادامه مطلب

می خوانم، می خوانم، می خوانم، تو خواندن منی.

همیشه وقتی از همه جا می مانم، این برگه سفید را باز می کنم. حال&...

ادامه مطلب

عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی

  فکر فصل های نخوانده و تست هایی که باید برایشان بزنم افتاده به جانم تازگی ها توییتر نصب کرده ام و گاهی چیزی تویش می نویسم که بی ربط به دنیای بیرون است گاهی یاد اینستاگرام می افتم که تا وقتی پست را می گذاشتم چندین نفر لایک می کردند و اصلا مفهوم لایک و این فضاها. دوباره با این شرایط یاد اوایل اینستاگرام رفتنم افتادم که چقدر برایمان مهم بود تعداد لایکهایمان به چندین تا برسد و از یک زمانی به بعد انگار باور کرده بودیم ماهیت آن فضا خالی است و کسانی که لایک می کنند از آن خالی تر . دیگر لایک مهم نبود پست ها مهم بودند و این که این یک آلبوم یادگاری می تواند باشد منتهی از نوع شخصی اش، آن هم در فضای عمومی. بعد چند وقتی که چارتا کتاب بیشتر خواندم گفتم اصلا چه کاری است که حرف هایمان را همه می خوانند و عکس هایمان را همه می بیندد یعنی ما اینقدر مهمیم برای دیگران ؟ عاطفه هایمان را از آن فضا گرفت...

ادامه مطلب

انگار همه اش گردن این زمان است . که می گذر بی آن که بگذارد با او قدم به قدم جلو بیاییم .

نوشتن توی وبلاگ انگار یک وظیفه است برایم. جایی که هنوز می گذارد بدون هیچ خجالتی از خودم و روزهایم بگویم و البته هیچ قضاوتی را هم تاب نیاورم. از سر زدن به وبلاگ خودم و چند وبلاگ دیگر که هنوز نفس می کشند، همین بس که عنوان این پست یکی از کامنت های این وبلاگ است. همیشه شنیده ام که راجع به نوشته هایم نظر می دهند، همیشه نظرها را خوانده ام و رویشان دقیق شده ام، اما کسی نمی داند چیزی که می نویسم از نگاهم به زندگی روزمره است. گاهی داستان کوتاه می شود، یک وقت هایی هم می شد پست. اما راستش را بخواهید نوشتن با این کیبرد تمام حال نوشتن را از آدم می گیرد. حرف اصلی ام را بزنم، چند دقیقه دیگر اذان صبح است. احتمالا ۶ بهمن. حالم خوب است، دارم سعی می کنم به تنهایی از پس زندگی خودم بربیآیم. سخت است خیلی سخت. از صبح زودتر از همه بیدار شدنش بگیر، تا آخر شب با فکر و خیال خواب رفتن. این وسط هم تلاشی که چن...

ادامه مطلب

ایران شماره یک

درست لحظه ایی که مسافر درماشین را بهم کوبید ، احساس کردم همه چیز را فهمیده ام . از آن لحظه ها در زندگی که از ابتدا تا انتهای زندگی را ،علت بدنیا آمدنت را ،این که چرا اینجایی یا چرا این مسیر را آمده ایی فهمیده باشی ، این که چرا الان راننده ام پشت این ماشین را فهمیده باشم یا این که چرا پس آن همه درس خواندن این جا بودن را . فسلفه ی زندگی با صدای در ماشین انگار به من فهمانده شده بود . چیزی نبود که نمی دانستم و سوالی نبود که برایم مانده باشد. از این لحظه های دانای کل شدن .هنوز توی خیابان بودم ، بایدی در کار نبود ، می توانستم تا صبح به آژانس برنگردم و خب می توانستم به آژانس تماس گرفته و سرویس جدید بگیرم . هیچ کدام را انتخاب نکردم ، برگشتم توی ایستگاه و سیگاری روشن کردم و تا تمام شدنش به احساس خوب دانایی ام فکر کردم .لحظه ایی که تمام شده بود و تنها احساسی بر جا مانده بود ، انگار فهمیده باشم دانای...

ادامه مطلب

پیرامون زندگی

وقتی ذره های پای سیب با چای داغ توی دهانم آب می شدند، به این فکر می کردم که ده سال زمان زیادی است. هرطور که بخواهی آن را حساب کنی. ده سال اندازه یک عمر است، اما گاهی هم پیش می آید که ده سال از یک پلک بهم زدن هم زودتر می گذرد. و زندگی این شاهکار تمام هستیمان از همین نقطه شکست می خورد و بی اعتبار می شود. غروبی از روزهای آخر آذر کنار پنجره ایی نشسته اید که نیم باز است و پرده آن از نسیم سرد آذر ماه بالا و پایین می شود و چایی کنار دست شما روی میز با رقص بخار داغش مشغول خودنمایی است. درآن لحظات زیبا که کم کم دارید با کتاب هایتان بیشتر انس می گیرید و رمز و راز حیات را در خطوط کتاب بیوشیمی جستجو می کنید. تنها یک نفس عمیق کافی است تا تمام روزهایی که با زحمت و مشقت گذرانده اید را بخاطر بیاورید. روزهایی گرم و پرشور. که حکم ابدیشان پایان با غروبی این چنین بوده است و همین لحظه کافی است تا باور کنید زن...

ادامه مطلب

عصر یکی از همین روزها

روزهای آخر اردیبهشت بود . هوا رو به گرمی می رفت . در خیابانی پر از چنار ، ایستاده بودم تا کسی عبور کند که بتواند مرا به ابتدای خیابان شرقی سوم برساند ، جعبه ایی پر از کاغذ های رزومه و مجله و مقاله ، سبدی پر از کتاب و چهره ایی آشفته و خسته ، ایستاده بودم تا شاید کسی بتواند این ها را از دستم بگیرد و م...

ادامه مطلب

درِ عقب ِ ماشین ِجلویی باز ِ .

دامن ِ بلند پوشیده بودم و یک پلیور مشکی رنگ . موهایم را از دو طرف پیچانده بودم و پشت ِ سرم گره زده بودم . شبیه دختر های ِ قرن هجده میلادی شده بودم ، توی آن عمارت بزرگ ِ پر از پله ، بالا و پایین می رفتم و سر هر پاگردی روبه آینه ی قدی می ایستادم و به بهانه ی تماشای تراش های ظریف و ماهرانه ی حاشیه ی چوبی آینه ها ، خودم را برانداز می کردم ، به زیر چشم هایم توجه می کردم و با حرکت سریع دستانم موهایم را روی شانه ام می ریختم ، پیش خدمتی پشت سر ِ من می آمد و می دانستم مرا زیر نظر دارد ، سوال های احمقانه و وقت پرکن می پرسیدم و جواب های خارج از انتظار می گرفتم ، به مراسم تشر...

ادامه مطلب

بگذر ز من ای آشنا

نشستم که ، خط چشمم می ریزد . ناخودآگاه و بی اختیار وقتیکه دارم از شبکه چاهار ، نقد سینمای امروز ایران را می بینم ، می فهمم که روی یک فیلمی ، نقدی ، حرفی ؛ اشکی از گوشه ی چشمم ، به آرامی سر می خورد ، و خط چشم نازکی را که هر صبح به امید دیدن تو ، توی آینه ی کوچک جیبی ، پشت چشم هام می کشم را ، پاک می کند . چشم هایم را می بندم و فکرمی کنم ، این روزها خواب های ِپریشان ِعصر های گرم و تفته ی پاییز است و حالاست که به تلفنم زنگ می زنی و می گویی" ببخشید که بیدارت کرده ام" و من همینطور که به نقد فیلم های غمگین روی پرده گوش می کنم ، با خودم تکرار می کنم ، "کاش خواب بود ". ...

ادامه مطلب