در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «بگذر زمن ای آشنا متن» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : این عمره که میگذره! و گم کرده ام نامه های تو را. و انگار ممکن بود اتفاقی بیفتد، انگار احتمال داشت الگوی آشنای زندگی اش برای همیشه تغییر کند. و عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی و انگار همه اش گردن این زمان است . که می گذر بی آن که بگذارد با او قدم به قدم جلو بیاییم . و ایران شماره یک و بگذر ز من ای آشنا
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
بعد از بیست سال برای اولین بار دسترسی پیدا کنید
بالای سینک درست کنار گل هایی که با دستم خودم بهشون آب میدم، دارم سومین سیگار بعد نیمه شب رو میکشم، به نوشته های قدیمی خودم برگشتم به این صفحه سفید و احتمالا تنها جای که دیگه باید توش برگردم و از خودم بنویسم و یاد نوشتن بیافتم، یاد روزایی که عاشق نمایشنامه نوشتن بودم، عاشق داستان آدم های که از من بیرون می اومدن. و خب حالا با اتفاقی نقطه گذاشتن کیبردم، دیگه زنده نیستن. آمدم همینقدر بگویم، من دیگر نمی نویسم، نمیخوانم، نمیبینم، من هم زنده نیستم. مرده بودن را نمیدانم چطور می شود در تعاریف گنجاند، نمرده ام تا به حال، اگر این نوشته را با صدای خودم می شنوید احتمالا بی روحی صدای مرا نشناسید، دلیلش هم باشد برای شبی دیگر که تا این ساعت ها بیدار مانده بودم و حال سرپا ایستادن کنار سینک و این پنجره؛ نه این تنها پنجره این خانه را داشتم.اولین باریست که تا این ساعت های شب توی این خانه بیدارم، اولین بار است...
ادامه مطلب خدا را شکر اینجا را دارم. باید بیست دقیقه دیگر، بروم اما حالا که بعد از سه روز که می خواستم اینجا بنویسم، بهتر باشد چیزی بنویسم. نمیدانم چه اصراری دارم اینجا بنویسم. به هر حال شاید ناخودآگاه آدم بیشتر می فهمد، حقیقت این است که خبر تازه ایی نیست و دارم تلاش می کنم روی سطح آب باقی بمانم. انگار چیزی که تا به حال می توانست گولم بزنم الان از بین رفته و چیزی نمی تواند اطمینان بدهد که نجات پیدا می کنم، چشمم را ببندم و از این زندگی بپرم در زندگی دیگر و آنجا باز نتوانم حرف بزنم و دوباره بپرم در زندگی بعدی و باز کسی نباشد بتوانم با او دو کلمه بگویم و قس علی هذا. در حقیقت گم کرده ام نامه های تو را. حالم خوب نیست دو اصراری ندارم خوب شود. خبری نیست در هیچ کجا. ...
ادامه مطلب وقتی ایستاده ام تا شیار های طاق وسط بازار حصیرفروشان را نگاه کنم، مردی با شتاب از کنارم عبور می کند و مرا به کناری هل می دهد. با عصبانیت بر میگردم تا چیزی بگویم اما او رفته است. من هنوز مانده ام زیر ه...
ادامه مطلب فکر فصل های نخوانده و تست هایی که باید برایشان بزنم افتاده به جانم تازگی ها توییتر نصب کرده ام و گاهی چیزی تویش می نویسم که بی ربط به دنیای بیرون است گاهی یاد اینستاگرام می افتم که تا وقتی پست را می گذاشتم چندین نفر لایک می کردند و اصلا مفهوم لایک و این فضاها. دوباره با این شرایط یاد اوایل اینستاگرام رفتنم افتادم که چقدر برایمان مهم بود تعداد لایکهایمان به چندین تا برسد و از یک زمانی به بعد انگار باور کرده بودیم ماهیت آن فضا خالی است و کسانی که لایک می کنند از آن خالی تر . دیگر لایک مهم نبود پست ها مهم بودند و این که این یک آلبوم یادگاری می تواند باشد منتهی از نوع شخصی اش، آن هم در فضای عمومی. بعد چند وقتی که چارتا کتاب بیشتر خواندم گفتم اصلا چه کاری است که حرف هایمان را همه می خوانند و عکس هایمان را همه می بیندد یعنی ما اینقدر مهمیم برای دیگران ؟ عاطفه هایمان را از آن فضا گرفت...
ادامه مطلب نوشتن توی وبلاگ انگار یک وظیفه است برایم. جایی که هنوز می گذارد بدون هیچ خجالتی از خودم و روزهایم بگویم و البته هیچ قضاوتی را هم تاب نیاورم. از سر زدن به وبلاگ خودم و چند وبلاگ دیگر که هنوز نفس می کشند، همین بس که عنوان این پست یکی از کامنت های این وبلاگ است. همیشه شنیده ام که راجع به نوشته هایم نظر می دهند، همیشه نظرها را خوانده ام و رویشان دقیق شده ام، اما کسی نمی داند چیزی که می نویسم از نگاهم به زندگی روزمره است. گاهی داستان کوتاه می شود، یک وقت هایی هم می شد پست. اما راستش را بخواهید نوشتن با این کیبرد تمام حال نوشتن را از آدم می گیرد.
حرف اصلی ام را بزنم، چند دقیقه دیگر اذان صبح است. احتمالا ۶ بهمن. حالم خوب است، دارم سعی می کنم به تنهایی از پس زندگی خودم بربیآیم. سخت است خیلی سخت. از صبح زودتر از همه بیدار شدنش بگیر، تا آخر شب با فکر و خیال خواب رفتن. این وسط هم تلاشی که چن...
ادامه مطلب درست لحظه ایی که مسافر درماشین را بهم کوبید ، احساس کردم همه چیز را فهمیده ام . از آن لحظه ها در زندگی که از ابتدا تا انتهای زندگی را ،علت بدنیا آمدنت را ،این که چرا اینجایی یا چرا این مسیر را آمده ایی فهمیده باشی ، این که چرا الان راننده ام پشت این ماشین را فهمیده باشم یا این که چرا پس آن همه درس خواندن این جا بودن را . فسلفه ی زندگی با صدای در ماشین انگار به من فهمانده شده بود . چیزی نبود که نمی دانستم و سوالی نبود که برایم مانده باشد. از این لحظه های دانای کل شدن .هنوز توی خیابان بودم ، بایدی در کار نبود ، می توانستم تا صبح به آژانس برنگردم و خب می توانستم به آژانس تماس گرفته و سرویس جدید بگیرم . هیچ کدام را انتخاب نکردم ، برگشتم توی ایستگاه و سیگاری روشن کردم و تا تمام شدنش به احساس خوب دانایی ام فکر کردم .لحظه ایی که تمام شده بود و تنها احساسی بر جا مانده بود ، انگار فهمیده باشم دانای...
ادامه مطلب نشستم که ، خط چشمم می ریزد .
ناخودآگاه و بی اختیار
وقتیکه دارم از شبکه چاهار ، نقد سینمای امروز ایران را می بینم ،
می فهمم که روی یک فیلمی ، نقدی ، حرفی ؛ اشکی از گوشه ی چشمم ، به آرامی سر می خورد ،
و خط چشم نازکی را که هر صبح به امید دیدن تو ، توی آینه ی کوچک جیبی ، پشت چشم هام می کشم را ، پاک می کند .
چشم هایم را می بندم و فکرمی کنم ، این روزها خواب های ِپریشان ِعصر های گرم و تفته ی پاییز است و حالاست که به تلفنم زنگ می زنی و می گویی" ببخشید که بیدارت کرده ام" و من همینطور که به نقد فیلم های غمگین روی پرده گوش می کنم ، با خودم تکرار می کنم ، "کاش خواب بود ". ...
ادامه مطلب