درِ عقب ِ ماشین ِجلویی باز ِ .

خرید بک لینک
دامن ِ بلند پوشیده بودم و یک پلیور مشکی رنگ . موهایم را از دو طرف پیچانده بودم و پشت ِ سرم گره زده بودم . شبیه دختر های ِ قرن هجده میلادی شده بودم ، توی آن عمارت بزرگ ِ پر از پله ، بالا و پایین می رفتم و سر هر پاگردی روبه آینه ی قدی می ایستادم و به بهانه ی تماشای تراش های ظریف و ماهرانه ی حاشیه ی چوبی آینه ها ، خودم را برانداز می کردم ، به زیر چشم هایم توجه می کردم و با حرکت سریع دستانم موهایم را روی شانه ام می ریختم ، پیش خدمتی پشت سر ِ من می آمد و می دانستم مرا زیر نظر دارد ، سوال های احمقانه و وقت پرکن می پرسیدم و جواب های خارج از انتظار می گرفتم ، به مراسم تشریفاتی توی یک خانه ی بزرگ و اصیل عادت نداشتم و تمام تلاشم را می کردم تا همه چیز را برای خودم عادی و تکراری جلوه دهم و حتی تعجب هایم از لوستر بزرگ پر از کریستال های آویزان را پنهان کنم ، از اتاق های زیادش و تابلو های کوچک ، اما به وفور کوبیده به دیوارهایش . از وفتی صدای ِ منشی ِ آقای نویسنده شهیر را توی آن تلفن قرمز رنگ ِِِ قدیمی ساخت آلمان ، شنیدم ، فکر می کردم باید منتظر دیدن یک دفتر کار مجلل و بی نقص برای نویسنده شهیر باشم ، که بعد از رسیدم به کوچه ی شماره ی بیست و هشت ، که خودش توی یک خیابان بزرگ کم رفت وآمد ِ دنج بود ، فهمیدم این جا باید خانه ی او باشد ، نه صرفا یک دفتر کار ساده . پیشخدمتی ، همانطور که مرا زیرنظر داشت و چشم بر نمی داشت تا مبادا خطایی نکنم و یکی از آن عتیقه های روی میز های عسلی توی پاگرد را پودر نکنم ، راه را با اکراه و لبخند محوی که مطمئنا ناشی از فشار ناشی از خشم روی عضلات گونه اش بود ، نشانم می داد و دستورات مکفی را می داد . در نامه ی کوتاهی برای نویسنده نوشته بودم ، می خواهم نویسنده یی شهیر شوم ؛ و نامه را با یک عرض تشکر و یک شماره تلفن توی پاکت گذاشته بودم و توی اولین صندوق زرد رنگ پستی انداخته بودم ، او با همان یک جمله شماره ی تلفن را به منشی اش داده بود و لابد گفته بود ، خیلی رسمی و خشک حرف بزن و فقط آدرس و زمان قرار را یکبار قرائت کن و سریع تلفن را قطع کن ، که منشی دقیقن همینکار را کرد و من تا چن ثانیه بعد از فهمیدن این که او اصلا چه کسی است ، صدای بوق اشغال توی تلفن را شنیده بودم و تلفن را روی تنه ی قرمز رنگش برگردانده بودم و تا یک ساعت بعد کیفور بودم و برای خودم می خندیدم و توی فکر هام با آقای نویسنده حرف می زدم و از او می خواستم که شاگرد نویسندگی او بشوم . توی تمام آن چهار روزی که تلفن کرده بود ، هر روز آدرس را مرور می کردم و یکبار نقشه ی شهر را گرفتم تا تمام جزییات را بدانم و فکر می کردم ، با چه ظاهری حاضر شوم و چقدر برایش از علاقه ام در نویسندگی بگویم که هم کافی باشد و هم زیاده گویی نکرده باشم ؛ حاصل تمام آن افکار نشستن روی راحتی قهوه ایی رنگ و نرم کنار پنجره بود . استاد بعد از کمی فاصله وارد اتاق شد و پشت میز نشست . اولش کمی جا خورده بودم ، انتظار مردی پیر و لاغر اندام یا تهش مردی چارشانه و شکم گنده با موهایی جوگندمی که توی هوا رها شده را داشتم با یقه ای کج و سر آستین هایی که کمی چرک به نظر می رسند ، و البته با عصایی چوبی توی دست چپش . اما نبود . نه پیر بود و نه چاق و نه حتی سر آستین هایش از برخورد مداوم دست با سطح میز ، کمی چرک . جوان بود و برازنده ، با لباسی که بیشتر آدم را یاد مرد های قرن هجده میلادی می انداخت . تعارف صمیمانه ایی برای نشستن کرد و روبروی من روی صندلی چوبی پایه بلندی نشست و با نگاهی که تویش کمی دلهره پنهان کرده ، ساکت ماند ، حس می کردم من باید توضیح می دادم همان کسی هستم که یه ماهه پیش نامه نوشته بودم تا یادش بیاید چرا با یک دختر عینکی و کمی سربه هوا توی یک اتاق نشسته و دارند به هم نگاه می کنند و هرکدام منتظر شروع آن دیگری است . با کمی فکر ، محکم و بلند خودم را معرفی کردم و درخواستم را اینبار با لحنی امیدوارانه پیش خودش تکرار کردم ، که وسط های جمله ی اول حرفم را برید و گفت از کی می تونید شروع به کار کنید ؟ با تعجب و کمی یاس از این که هنوز من همه ی آنچه را میخواستم از خودم بگویم ناتمام ماند ، گفتم همین حالا ، خنده اش گرفت و گفت محل کار شما اتاق کنار ِاتاق من است و نوشته های مرا بعد از هر روز میخوانید و ویراستاری می کنید . ساعت کاری از نه صبح تا سه عصر . کمی گیج بودم و کمی هم جا خورده بودم ، حتی نمی دانستم باید تشکر کنم یا خداحافظی ، احساس کسی را داشتم که بازی خورده است و این بازی به هر دلیلی دارد توی آن لحظه کش پیدا می کند . بلند شدم و خواستم بروم که گفت " بشین " بی درنگ توی جایم میخکوب شدم و از لحن صمیمی تر شده جناب نویسنده لبخندی روی لبهام نشست ، با اشتیاقی که معلوم بود دارد پنهانش می کند ، گفت : " راستش دیدن اولین کسی که برایم نامه نوشته ، کمی مرا هول کرد و فراموش کردم نوشیدنی سفارش بدم ".

بعد از بیست سال برای اولین بار...

ما را در سایت بعد از بیست سال برای اولین بار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 23:56

صفحه بندی