عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی

خرید بک لینک

 

 فکر فصل های نخوانده و تست هایی که باید برایشان بزنم افتاده به جانم تازگی ها توییتر نصب کرده ام و گاهی چیزی تویش می نویسم که بی ربط به دنیای بیرون است گاهی یاد اینستاگرام می افتم که تا وقتی پست را می گذاشتم چندین نفر لایک می کردند و اصلا مفهوم لایک و این فضاها. دوباره با این شرایط یاد اوایل اینستاگرام رفتنم افتادم که چقدر برایمان مهم بود تعداد لایکهایمان به چندین تا برسد و از یک زمانی به بعد انگار باور کرده بودیم ماهیت آن فضا خالی است و کسانی که لایک می کنند از آن خالی تر . دیگر لایک مهم نبود پست ها مهم بودند و این که این یک آلبوم یادگاری می تواند باشد منتهی از نوع شخصی اش، آن هم در فضای عمومی. بعد چند وقتی که چارتا کتاب بیشتر خواندم گفتم اصلا چه کاری است که حرف هایمان را همه می خوانند و عکس هایمان را همه می بیندد یعنی ما اینقدر مهمیم برای دیگران ؟ عاطفه هایمان را از آن فضا گرفتیم. راستش و حقیقتش برای من این جنس اتفاقات از اینستاگرام شروع نشد از یک برنامه توی آن زمان ها که وقتی تکانش میدادی یک آدمی را برایت پیدا می کرد از آن سر دنیا . اولش خارجی ها بودند ، لذت هم صحبتی با آدم هایی خارجی و حظ کردن از زبان انگلیسی ام مرا بیشتر به تکان دادن آن نرم افزار وا داشت بعد آن به این نتیجه رسیدم که چرا حالا با یک آدم ایرانی صحبت نکنم خیال می کردم همه آدم ها هم صحبت خوبی می توانند باشند. اینستاگرام برایم شروع بود و راستش پایان آن. امشب که در تنهایی پای شامی های غرق در روغن جلز و ولز می کردند، دوباره آن عطش و هیجان از تمنای دیده شدن به سراغم آمد  گفتم درست است که آدمی همیشه خود را تکرار می کند. عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی. دلم لرزید ، چرا اینچنین می شود. ما چه کس را برای دیدن می خواهیم. چه کسی روح ما را برای همیشه اغنا می کند. اینستاگرام با آن اسم طولانی اش به مزاق عده ایی که خود را هنری می نامیدند خوش می آمد و اینجا برای عده ایی که خود را با دغدغه سیاسی نشان می دهند. انگار هیچ جایی برای ما آدم ها چشم سیری نمی آورد. چیزی نداریم برای گفتن و فقط نوشته های دیگران را ادامه می دهیم از صبح تا الهه شام سرمان توی این خبر ها و اتفاقات است و اصلا معلوم نیست منتظر چه هستیم که بعد از افتادنش تکرارش کنیم. بازیچه شده ایم توی این چرخ. اصلا همین است . بازیچه ایم برای چرخ. باید خود را درست و به موقع از این فضا که نه از این سیل خروشان تکرار کننده دور کرد. حرف های ما هم اگر حرف بود، روزی بالاخره خوانده خواهد شد.
حالا انگار دوباره راه نفس کشیدنم باز شده است. خیال می کنم وقت کم است برای درس. اما چه کس این حرف را باور می کند . باید خواند و خواند و دل سپرد به کار و این تنها راه رهایی است.

 

بعد از بیست سال برای اولین بار...

ما را در سایت بعد از بیست سال برای اولین بار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 13:09

صفحه بندی